اربعین... کربلا... نمی دانم

اربعین کربلا


بی نصیبم... چرا؟ نمی دانم

می خورم از کجا؟ نمی دانم

خودم اینجا دلم میان حرم

اربعین... کربلا... نمی دانم


شاعر : رضا دین پرور

آمدم تا به تن بی سر تو گریه کنم

شعر اربعین


آمدم تا به تن بی سر تو گریه کنم

بر تو جای پدر و مادر تو گریه کنم

خوب در خاطره ام یاد تو جا خوش کرده

آمدم بر نگه آخر تو گریه کنم

آب شد شمع وجودم، تو که رفتی مُردم

سوختم تا روی خاکستر تو گریه کنم

آب من بعد تو با خنده به یک جوی نرفت

حال من آمده ام محضر تو گریه کنم

دشت از هلهله ی آب چه حالی دارد

باید افسوس به آب آور تو گریه کنم

جای دارد که ز بی دختریت گریه کنی

من کنارت عوض دختر تو گریه کنم

تو که سر در بدنت نیست که گریان باشی

من خودم جای تو بر خواهر تو گریه کنم

یک چهله به سر بی تن تو گرییدم

حال اما به تن بی سر تو گریه کنم


شاعر : رضا دین پرور